امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

امیرک مامان و بابا

دوستت دارم ......

1390/4/14 17:49
نویسنده : مامان سامی
152 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق مامان خوبیniniweblog.com

می دونم چند روز نتونستم واست بنویسم ببخش اما مامان کمی گرفتار بود وگرنه مامان می میره واستniniweblog.comچهارشنبه 8 تیر از صبح خونه بودیم عصر بابا جون رفت ماشین بابابزرگ و گرفت رفتیم وسایل سفره رو گرفتیم آخه ماه پیش دکتر های دیونه مامان و ترسوندن که داری دچار زایمان زودرس میشه و مامان کلی ترسید یک دفعه سفره ام البنین نذر کرد که زود رس به دنیا نیایی و مامان واست سفره بندازه خلاصه بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم که باید روز شنبه برگذار بشه از مداح نوبت گرفتیم و خرید ها رو بردیم خونه خاله جون مینا از اونجا خاله جون سمیه و یاسمن و برداشتیم و رفتیم خونه خاله جون هما من واسه شام اما باباجون قبلش رفت خاله جون سارا رو آورد امتحاناش تموم شده بودن از یزد اومد خلاصه بعد از شام اومدیم خونه بابا جون وسایلاشو برداشت و رفتیم خونه مامان بزرگ که باباجون و بابا بزرگ و خاله جون سارا و خاله جون سمیه و یاسمن و خاله جون بهناز اینا با هم برن امام زاده شاهزاده عبداله تو جاده باغملک منم بخاطر جیکول بمونم اهواز پیش مامان بزرگ خلاصه که صبح ساعت 5.30 روز 9 تیر که عید مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بود رفتن  و منم شب رفتم مولودی و ساعت 12.30 شب اومدم خونه و فردا جمعه 10 تیر خسته و کوفته برگشتن آخه کلی تو رودخونه شنا کرده بودniniweblog.comاما به همه اشون کلی خوش گذشته بودniniweblog.comو الکی هی می گفتن کلی جات خالی بودniniweblog.comشب اومدیم خونه جیک جیکول ناز و عشق مامان امروز شدی 38 هفته مامان قربونت بشه شنبه صبح 11 تیر باباجون رفت ماشین همسر خاله جون مینا رو گرفت و خرید کرد بعد از ناهار رفتیم خونه خاله جون مینا آخه خونه خودمون چون پله داشت مامان بزرگ نمی تونست بیاد و مداح هم می گفت که نمیاد خلاصه نذرها رو بسته بندی کردیم و سفره رو چیدیم مهمان ها اومدن و کلی هم دعا کردیم شب اومدیم خونه بابا جون سفارش کار داشت آماده کرد فردا صبح یعنی یکشنه رفت واسم نوبت دکتر گرفت اومد دنبالم و رفتیم و زیباترین صدای هستی که صدای قلبته رو شنیدم بازم از خوشحالی اشک تو چشام جمع شد و از اونجا کلی کار انجام دادیم و اومدیم خونه بابا جون مابقی کارشو انجام داد و شب رفت تهران منم رفتم خونه مامان بزرگ دوشنبه صبح باباجون رسید تهران عصر هم حرکت کرد و امروز صبح ساعت 8.45 دقیقه صبح خونه بود 
شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و منم قبلش اومدم که پشت در نمونه و الان هم از خستگی خواب اما شکم مامان اومده پایین و کمردردهاش شروع شده این به این معنی که کم کم داری میایی و مامان دیگه طاقت نداره سالم و قوی باش و زودتر بیا اگه هم چند وقتی نتوستم بیام بخاطر اومدنت

عشق مامان ......niniweblog.com

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ماهان عشق ماشین
14 تیر 90 17:30
ای جونم دیگه چیزی به تولدت نمونده عزیزم.به سلامتی انشاءالله.