جوجوی مامان
سلام عمر مامان خوبی......

بابا جون ساعت ١٠.٤٠ دقیقه صبح خونه بود
منم دیشب چون کمی احساس درد داشتم ترسیدم و رفتم خونه خاله جون مینا صبح اومدم خونه منتظر بابا جون وقتی اومد کادو هاشو دید کلی خوشش اومد و ساعت 12 نهار خورد و خوابید
اما من چون کمرم درد می کرد هیچ نخوابیدم نمازو قران خوندم
و بابا جون و صدا کردم رفتیم دکتر اونجا زیبا ترین صدای زندگی که صدای قلب خوشکلت رو شنیدم
مامان قربونت بشه که اینقد خوشکل صدا می ده دکتر گفت هنوز 25 روز دیگه مونده
تو این مدت هر وقت خدا بخواد میاد پس عجله نکن از اونجا هم رفتیم زیتون خونه مامان جون هر چند که خودشون نبودن رفتیم بابا جون واسم سیب زمینی سرخ کرد
خوردم بعدش خاله جون بهناز زنگ زد که واسه شام بیاین اینجا می خوام قورمه سبزی درست کنم ما هم رفتیم اونجا شب هم عمو سعید رسوندمون خونه
اما چشمت روز بد نبینه مگه تا صبح از دندون درد خوابیدم
بابا جون هم پا به پای من نشست الان هم توی سالن از خستگی وا رفته و هر چی صداش میکنم بیدار نمی شهخوش بحالش من که دارم از خواب غش می کنم اما بخاطر جیکول مامان تحمل می کنم و دارو نمی خورم پس تو خوب رشد کن که مامان عاشقت و چشم به راه ......
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)


جوجوی مامان
