امیر رضاامیر رضا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

امیرک مامان و بابا

جیکولم......

  سلام عمر مامان  اعیاد شعبانیه مبارک امیدوارم همیشه در زیر سایه این بزرگان سالم و تندرست باشی و نور ایمان تو دل قشنگت همیشه روشن باشه آمین امروز جمعه 17 تیر و شدی 39 هفته و هنوزم تو دل مامانتی و نمی خوای بیایی تا روی چون ماهت و ببینیم و بوسای خوشمزه اتو بخوریم خاله جون سمیه میگه امیر رضا می خواد زحمت کیک تولد و مهمونی و واست کم کنه و خودش و باباش تولدشون توی یک روز باشه تا دوشنبه 20 تیر معلوم می شه که حرفش چقدر صحت داره در هر صورت مامان هر ثانیه از خدا می خواد که امیرکش صحیح و سلامت بدنیا بیاد و سالم زندگی کنه آمین ...
17 تير 1390

نفسم

  گل پسرم به هر عیدی که آید زنده باشی به انوار خدا تابنده  باشی روا حاجت در این عید خدایی همیشه خرم و فرخنده باشی ...
17 تير 1390

دوستت دارم ......

سلام عشق مامان خوبی می دونم چند روز نتونستم واست بنویسم ببخش اما مامان کمی گرفتار بود وگرنه مامان می میره واست چهارشنبه 8 تیر از صبح خونه بودیم عصر بابا جون رفت ماشین بابابزرگ و گرفت رفتیم وسایل سفره رو گرفتیم آخه ماه پیش دکتر های دیونه مامان و ترسوندن که داری دچار زایمان زودرس میشه و مامان کلی ترسید یک دفعه سفره ام البنین نذر کرد که زود رس به دنیا نیایی و مامان واست سفره بندازه خلاصه بعد از کلی پرس و جو فهمیدیم که باید روز شنبه برگذار بشه از مداح نوبت گرفتیم و خرید ها رو بردیم خونه خاله جون مینا از اونجا خاله جون سمیه و یاسمن و برداشتیم و رفتیم خونه خاله جون هما من واسه شام اما باباجون قبلش رفت خاله جون سارا رو آورد امتحاناش تموم شده ب...
14 تير 1390

عشق منی..........

سلام جیکول مامان   که توی دلشی و با هر لگد مامان و دیونه تر از قبل می کنی خواهشا خوب رشد کن و زودتر هم بیا آخه مامان دیگه طاقت نداره فقط خوب و سالم باش نفس مامان ...
6 تير 1390

نی نی جونم ......

                                   سلام نی نی جون ناز نازی مامان   خوبی به سلامتی رفتی توی ٣٧ هفته این چند روز مامان نتوست بیاد وبلاگت و آپلود کنه ببخش مامانی خوب نفس آخه کلی کار داشتم سه شنبه که تا عصر بی حال بودم از شب نخوابی عصر بابا جون رفت خرید آخه واسه چهار شنبه مهمون داشتیم . خاله جون مینا خاله جون بهناز و خاله جون سمیرا اینا و بابا بزرگ (بابای من) هم بودن از صبح بابا جون رفت شوهر خاله جون مینا رو رسوند فرودگاه ماشینشو گرفت رفت کلی کار انجام داد ظهر که اومد من سوپ گذاشتم ...
4 تير 1390

جوجوی مامان

سلام عمر مامان خوبی...... بابا جون ساعت ١٠.٤٠ دقیقه صبح خونه بود منم  دیشب چون کمی احساس درد داشتم ترسیدم و رفتم خونه خاله جون مینا صبح اومدم خونه منتظر بابا جون وقتی اومد کادو هاشو دید کلی خوشش اومد و ساعت 12 نهار خورد و خوابید اما من چون کمرم درد می کرد هیچ نخوابیدم نمازو قران خوندم و بابا جون و صدا کردم رفتیم دکتر اونجا زیبا ترین صدای زندگی که صدای قلب خوشکلت رو شنیدم مامان قربونت بشه که اینقد خوشکل صدا می ده دکتر گفت هنوز 25 روز دیگه مونده تو این مدت هر وقت خدا بخواد میاد پس عجله نکن از اونجا هم رفتیم زیتون خونه مامان جون هر چند که خودشون نبودن رفتیم بابا جون واسم سیب زمینی سرخ کرد خوردم بعدش خاله جون بهناز زنگ زد که واسه شام بی...
31 خرداد 1390

مامان فدات شه......

 سلام زندگی مامان فدات بشم که اینقد زود دعات گرفت یه خبر خوش ظهر تا نهار خوردیم بابا جون زنگ زد و گفت امشب راه می افته با قطار ساعت 7.30 عصر حرکتش انشاله به سلامتی برسی حمید جونم من که اینقد خوشخالم که نگو و نپرس اما تا فردا صبح دیونه نشم جای شکرش باقیه  خواستم برم بیرون خرید اما خاله جون سیمه گفت اعلام کردن تو هوا آلودگی شدید هست واسه همین مجبورم بمونم تو خونه که خدای نکرده جیکولم آسیب نبینه بابا جونت فردا که رسید خودش میره خرید بازم میگم دوستت دارم هوار هوارنااااااااااااااااااااااااااااااا   ...
29 خرداد 1390

گل پسرم امیر رضا

    سلام نفس مامان.................. انشاله که خوب خوبی................     الان که دارم باهات درد دل میکنم بابا جون حمیدت تهران الان 12 روز که  رفته واسش دعا کن که سالم باشه و کارش رو به راه بشه و زودتر بیاد پیشمون چون از حالا به بعد هر لحظه امکان اومدنت هست و دوست دارم بابا جونت کنارم باشه هر چند که خودش هم دلش کلی واست تنگ شده خودمونیم اسمت و گذاشته امیرک بابا..............    تا زنگ میزنه اول حال تو رو می پرسه  و کلی با من بحث می کنه که مراقب امیرک باش چون تنها نباشم آجی گلشن (دختر خاله جون مینا) اومده پیشم از دیشب هم رعنا ( خاله جون بهناز من) اومده اینجا دیگه دارن دیونم...
29 خرداد 1390